این پُست را نخوانید؛ گریه آور است!
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱  کلمات کلیدی:

 

به نام خدای زهراء

حدود سی دقیقه پیش اذان صبح را گفته اند، و هم اکنون سحر است و سکوت، و ماه  آخرین لحظات حضورش را می گذراند. و من، نشسته ام اینجا به دلنوشت. و عجب  لذتی دارد نوشتن در دل یک شب پاییزی و نم نم باران. و چه جالب که این نوشته یکصدودهمین پست "آینده از آن حزب الله" هم  هست.
شوق نوشتن دارم اگر صدای جیرجیرک، این بلبل شب بگذارد.  فی الحال فقط می خواهم بنویسم و برای اولین بار می خواهم بی خیال قواعد وبلاگ نویسی شوم و فقط  بنویسم.
خدا می داند از آن روزی که خبر مسافر کربلا شدن را دریافت کرده ام هر شب خواب حرم حسین می بینم.  رؤیای بین الحرمین، دستانم از لرزش باز نمی ایستد که می خواهد لمس کند این دست شش گوشه را. بی نیاز از گوش مسلح می توان صدای تپش های قلبم را شنید. کم نیست مسافر کربلا شدن. کربلا حرم حق است و تو می شوی حاجی عاشقی که به دنبال بلا به کربلا می رود. و چه زیباست اگر همزمان شود با عرفه. کربلای عرفه و ما ادارک ما کربلای عرفه…
صبح دیروز تنها نشسته بودم در خانه و غرق در رویای شیرین بین الحرمین. در این فکر بودم که چه زیباست اولین نگاه به حرم حسین. رقص پرچم، میدان مشک، کف العباس، بین الحرمین، تل زینبیه، مقام اکبر و  أمیری حسین و نعم الأمیر، که زنگ تلفن به صدا درآمد. گوشی را برداشتم. یکی از آشنایان بود که از قضا همسر یک جانباز اعصاب و روان است. می دانم که وضعیت خوبی ندارند. دورادور از اوضاع و احوال نامساعدش باخبرم. چند باری که میهمانشان بودم از عمق وجود درک کردم که جانباز اعصاب و روان از شیمیایی هم بالاتر است. اعصاب و روان یعنی عاشقی که روحش به شهادت رسیده و مردمان این دیار چه بد تا می کنند با این شهیدان زنده. همسرش با صدایی خسته بعد از سلام، احوال اهل منزل را پرسید که گفتم چند روزی است به دیار استعمارپیر سفر کرده اند. با همان صدای خسته از حال خودم جویا شد که گفتم مسافر کربلایم إنشالله.
تا اسم کربلا را بردم، نمی دانم چه شد که دیگر اشک امانش نداد. با اینکه زیاد اهل ناله نیست اما حسابی افتاد به درد و دل کردن و اینکه این روزها اوضاع حسین آقا حسابی به هم ریخته و گفت و گفت که دل سنگ آب می شد از شنیدن این حرف هایش. از اینکه در خیابان او را دیوانه صدا کرده اند. از اینکه کسی به خواستگاری دخترها نمی آید. از اینکه وسایل خانه همه خورد و خاک شیر شده اند از اینکه بدن بچه ها کبود است از کتک ها و… و…
و من می دانستم همین حسین آقا چه یلی بوده برای خودش و چه برو و بیایی داشته قبل از جنگ اما عشق خمینی او را به جنگ کشاند و موج انفجار روحش را به شهادت رساند.
اواخر صحبت ها، همسرش اما چیزی گفت که نمی دانم چرا همچون پُتکی به سرم کوبیده شد؛ "دکترها گفته اند حسین آقا برای بهبودی،  بسیار نیاز دارد به یک سفر!!!"
مکالمه تمام شد اما من، امیرعلی صفا، نابود شده بودم. نمی دانم چرا، اما از همان لحظه، تمام ذهنم درگیر این حرف شد. جانباز جنگ که همه ی فامیل با او قطع رابطه کرده اند، کسی که وقتی فشار اعصاب بر او زیاد میشود فقط باید فریاد بزند تا آرام شود و... و… و… محتاج یک سفر است. محتاج یک سفر. محتاج یک سفر.
ای خاک بر سر دلی که تصمیمش را نگیرد…
کربلا زیباست اما کربلایی شدن زیباتر. حرم حسین زیباست اما حسینی شدن زیباتر. کف العباس دلرباست اما عباسی شدن دلربا تر. مقام اکبر رویایی است اما اکبری شدن آرمانی تر،  ای دل  تو چه می کنی؟ مسافر ساده ی عراق می شوی یا یک کربلایی عاشق
داشتم نابود می شدم از این افکار. یک تماس با شرکت مسافرتی و جواب مثبت آنها مبنی بر امکان تغییر مسافر کافی بود که تصمیم تلخ ولی شیرین خودم را بگیرم!
هر چند اگر راهی می شدم هیچ حرفی نمی بود و اساسا انتظاری نبود از من، اما مگر نه "لن تنال البر حتّى تنفقوا مما تحبّون" و چه چیز محبوب تر از کربلا. و چه چیز دوست داشتنی تر از دیدن رقص پرچم سرخ حسین، و چه چیز محبوب تر از نشستن در بین الحرمین. و چه چیز دلربا تر از اینکه یک چشم به میدان مشک سقا باشد و یک چشم به دعای عرفه. و چه چیز عزیزتر از مسافرت کربلا، اما نه، انفاق کن عشقت را، تا به نیکی برسی.
می گویند حسین آقا  روانی شده، دیوانه است، جانباز اعصاب و روان است و هوشش سرجایش نیست، خُل شده، اما نه، من قبول ندارم!
اگر حسین آقا هوش و حواسش سر جایش نبود، اگر روانی است، اگر دیوانه است، پس  چرا وقتی دو برات کربلا را به او دادم رو به قبله کرد و گفت:
خدایا کربلای خود و همسرش را به من و همسرم داد و ما را میهمان حسین کرد، جوری شهیدش کن که حسین بیاید و سرش را به دامان بگیرد...